تبليغاتX
من و بازیگری
قرار بود که اولین اتود دسته جمعی رو بازی کنیم و فرض بر این باشه که در یک سردخونه گیر افتادیم و باید قبل از شروع چندبار دراز و نشست میرفتیم تا نفس نفس بزنیم و منم چون اون روز حالم خیلی بد بود وقتی داشتیم دراز نشست میرفتیم حالم داشت بد میشد و دست و پاهام بی حس شده بود .

همون لحظه استاد به پشتم میزنه تا برم از مجسمه های داخل سردخونه خواهش و تمنا کنم  منم میرم و روبروی یکی از اونا می ایستم و همینطور که درحال خواهش کردن بودم احساس میکنم که بد بازی میکنم و دستمو رو دیوار میذارم و شروع میکنم به گریه  استاد هم خیلی خوشش میاد و درو باز میکنه تا عکس العمل بیرون رفتن از سردخونه رو ازم ببینه .

وقتی که در باز میشه چون خیلی انرژی مصرف کرده بودم احساس کردم که باد خنکی بهم خورد و واقعا از ته دلم احساس آزادی میکردم و بدون اینکه قدمی بردارم درجا پریدم روی مبل و همینطور قِل خوردم اومدم پایین .

هیچوقت اون صحنه یادم نمیره که همینطور تا یه ربع نفس نفس میزدم .

من و سه نفر از بچه ها بهترین ها انتخاب شدیم و از اون به بعد استادم خیلی ازم خوشش اومد و خودمم احساس میکردم که بچه زرنگ کلاسم .



پنجشنبه 6 بهمن1390 |
صبح با کلی استرس و هیجان ساعت۶ بیدار شدم و تمامنکات رو مرور کردم تا در کلاس رعایت کنم.

ساعت۸ رسیدیم و یکدفعه چنان استرسی منو گرفت که میخواستم اصلا به کلاس نرم ولی با شجاعت و لبخند وارد شدم و اول از همه آرتمیس رو دیدم که بعدها برای گرفتن دکترا از کلاس انصراف داد . وقتیکه کلاس شروع شد همگی روی زمین نشستیم و من هم دقیقا جلوی میز استاد نشستم . وقتی داشت صحبت میکرد یه دفعه یه چشمک بهم زد و منم ناخواسته جوابشو با چشمک دادم  چون انتظار همچین کاری رو نداشت خوشش میاد و به پشتم میزنه و میگه ای بی شرف !!

اون موقع خیلی دوسم داشت و همش منو دخترم صدا میزد و میگفت هیچ کس نمیتونه جای شماهارو تو کلاس تو قلبم بگیره .

اونموقع ها شبها با لبخند سرم رو رویِ بالش میذاشتم و خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم .



پنجشنبه 6 بهمن1390 |
همیشه از ته دلم منتظر سال۹۰ بودم و یه چیزی تهِ دلم میگفت که بهترین دوران زندگیم خواهد بود و حالاهم در بهترین جایِ ممکن در حال آموختن بازیگری هستم.

از لحظه ای که برای اولین بار در تئاتر "میرزا دم سیاه وکیل میشود"استادم رو دیدم قشنگترین حسِ دنیا رو داشتم که هرگز قادر به توصیفش نیستم و شبها از خوشحالیِ زیاد نمیتونستم بخوابم و به قول استاد دراین لحظه باشم.

هرلحظه انتظار داشتم که با یک پیر مرد ریش سفید و بداخلاق رو برو بشم ولی بعد از دیدن استادم در ان نمایش کلی امیدوار شدم ومطمئن بودم که از من خوشش اومده. وقتی برای سلام جلو رفتم گفت که فردا برای صحبت با پدرم به دیدنشان برویم.

و طبق معمول شب موقع خواب دل تو دلم نبود و نقشه ی لباس و رفتارم واینکه چی بگم رو میکشدم... خلاصه فردا شد و از ساعت۳ شروع کردم به آماده شدن و ساعت۵ رسیدیم اونجا.

کلی صحبت و بعلاوه استاد گفت که من لبخند زیبایی دارم و بعد از خدافظی سوار ماشین شدم و برای آخرین بار سرمو از ماشین آوردم بیرون تا کلاسو دید بزنم که همون موقع هم استاد داشت منو نگاه میکرد که چشمامون تو چشم هم افتاد و به هم لبخند زدیم.



پنجشنبه 6 بهمن1390 |

عکس

 
 





 

 



پنجشنبه 6 بهمن1390 |
سلام به تمام دوستای جون جونیم

من این وبو واسه نوشتن خاطرات تلخ و شیرین کلاس بازیگریم که خیلیم دوسش دارم درس کردم و امیدوارم که یه روزی بتونم یه بازیگر موفق و بزرگ بشم



پنجشنبه 6 بهمن1390 |

 

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت